شکر تلخ...

 
نویسنده : هیوا - م - ساعت ۱۱:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/۳٠
 

 

لطفا صبح هایی که بی اتفاقند، از خواب بیدارم نکن


 
comment نظرات ()

 
 
نویسنده : هیوا - م - ساعت ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۳۱
 

 

کاش تلخى زندگى کمى الکل هم داشت

 
comment نظرات ()

 
 
نویسنده : هیوا - م - ساعت ۱٠:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/۱٤
 

.

آنقدر باورت داشتم

که میگفتی باران

خیس می شدم

.

.


 
comment نظرات ()

 
باور نمی کنم
نویسنده : هیوا - م - ساعت ۳:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/۱۱
 

 

.

.

دوستت دارم هایت را باور نمی کنم

درست مثل امضای پای نامه هایت

می گویی خون است

اما طعم آب انار می دهد

...


 
comment نظرات ()

 
شاهد
نویسنده : هیوا - م - ساعت ۱:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٢٤
 

.

.

.

یک حرف درست

یک دلیل منطقی

یک شاهد بالغ کافیست

تا باور کنم

تو کثافت نیستی

...

 

 


 
comment نظرات ()

 
بدرقه
نویسنده : هیوا - م - ساعت ۱۱:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٧/۱٠
 

 

.

.

با خیال دیگری می رفت 

من 

ساده و عاشقانه 

کاسه ای آب پشت سرش خالی کردم 

...

 

.

 

 


 
comment نظرات ()

 
محله چینی ها
نویسنده : هیوا - م - ساعت ۱:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/۸
 

.

.

می تونیم با هم دیگه بریم
تو محله ی چینی های تهران زندگی کنیم
یه آپارتمان چهل متری دو تخته اجاره می کنیم
و یه رستوران با غذاهای چینی افتتاح می کنیم
سوسک سرخ کرده با سس کچاپ
موش سوخاری با قارچ وحشی
چلوکباب سگ
و از این جور چیزهای حال به هم زن

بعد تا وقتی که بمیریم با همدیگه زندگی می کنیم
و رستورانمون رو می چرخونیم
شاید یه روزی تونستیم
یه مشتری
واسه رستورانمون دست و پا کنیم.

.


 
comment نظرات ()

 
من کیستم؟
نویسنده : هیوا - م - ساعت ۱٢:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۳/۱۳
 

.

من(( دوشیزه مکرمه)) هستم، وقتی زن ها روی سرم قند می سابند و همزمان قند

 

توی دلم آب می شود.

 

من(( مرحومه مغفوره)) هستم، وقتی زیر یک سنگ سیاه گرانیت قشنگ  خوابیده

 

ام و احتمالاً هیچ خوابی نمی بینم .

 

من ((والده مکرمه)) هستم، وقتی اعضای هیات مدیره شرکت پسرم برای  

 

خودشیرینی، 20 آ گهی تسلیت در 20 روزنامه معتبر چاپ می کنند .

 

من ((همسری مهربان و مادری فداکار)) هستم، وقتی شوهرم برای اثبات وفاداری

 

اش  البته تا چهلم- آگهی وفات مرا در صفحه اول پرتیراژترین روزنامه  شهر به

 

چاپ می رساند .

 

من((زوجه)) هستم، وقتی شوهرم پس از چهار سال و دو ماه و سه روز به  حکم

 

قاضی دادگاه خانواده قبول می کند به من و دختر شش ساله ام ماهیانه فقط بیست

 

و پنج هزار تومان  بدهد .

 

من ((سرپرست خانوار)) هستم، وقتی شوهرم چهار سال پیش با کامیون قراضه

 

اش از گردنه حیران رد نشد و برای همیشه در ته دره خوابید

 

  من((خوشگله)) هستم، وقتی پسرهای جوان محله زیر تیر چراغ برق وقت شان

 

 

را بیهوده می گذرانند.

 

من ((مجید)) هستم، وقتی در ایستگاه چراغ برق، اتوبوس خط واحد می ایستد و

 

شوهرم مرا از پیاده رو مقابل صدا می زند.

 

من((ضعیفه)) هستم، وقتی ریش سفیدهای فامیل می خواهند از برادر بزرگم حق

 

ارثم را بگیرند.

 

من ((بی بی)) هستم، وقتی تبدیل به یک شیء آرکائیک می شوم و نوه و  نتیجه

 

هایم تیک تیک از من عکس می گیرند.

 

من(( مامی))هستم، وقتی دختر نوجوانم در جشن تولد دوستش دروغ پردازی  می

 

کند.


من ((مادر)) هستم، وقتی مورد شماتت همسرم قرار می گیرم چون آن روز به  

 

یک مهمانی زنانه رفته بودم و غذای بچه ها را درست نکرده بودم

 

من ((زنیکه)) هستم، وقتی مرد همسایه، تذکرم را در خصوص درست گذاشتن 

 

 ماشینش در پارکینگ می شنود.


من ((مامانی)) هستم، وقتی بچه هایم خرم می کنند تا خلاف هایشان را به  

 

پدرشان نگویم

 

من ((ننه)) هستم، وقتی شلیته می پوشم و چارقدم را با سنجاق زیر گلویم محکم

 

می کنم و نوه ام خجالت می کشد به دوستانش بگوید من مادربزرگش  هستم... به

 

آنها می گوید من خدمتکار پیر مادرش هستم.

 من ((یک کدبانوی تمام عیار)) هستم، وقتی شوهرم آروغ های بودار می زند و  

 

کمربندش را روی شکم برآمده اش جابه جا می کند.

 

من ((بانو)) هستم، وقتی از مرز پنجاه سالگی گذشته ام و هیچ مردی دلش  نمی

 

خواهد وقتش را با من تلف بکند

  

من درماه اول عروسی ام (( عروسکم ،شیرینم ، عسلم ،ملوسم)) هستم

من (( سلیطه)) هستم، در فریادهای شبانه شوهرم، وقتی دیر به خانه می آید

 

و چند تار موی زنانه  روی یقه کتش است و دهانش بوی سگ مرده می دهد.

 

 دامادم به من ((وروره جادو)) می گوید.

 

 حاج آقا مرا  ))والده آقا مصطفی)) صدا می زند.

 

من))  مادر فولادزره)) هستم، وقتی بر سر حق و حقوقم با این و آن در اداره

 

می جنگم.

 

 مادرم مرا به خان روستا ))کنیز(( شما معرفی می کند.

 

 

من در محاوره ی دیرپای این کهن بوم ؛ ))دلیله محتاله، نفس محیله مکاره،  مار،

 

 

ابلیس، شجره مثمره، اثیری، لکاته و...(( هستم...

 

 

 

اما من

 

 با تمام زنانگی هایم یک زن هستم

.




 

 


 
comment نظرات ()

 
 
نویسنده : هیوا - م - ساعت ۱۱:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/۱۸
 

 

 

 

 

 

رفتار رابطه

معلق مانده

مثل فواره های آوار در هوا

میان هوای دلتنگ

پشت پرسه های هرروزم تا خانه

دیوانه ای تماشایم میکند

 

شاید

 

پس چرا ماه به من نمیرسد؟

نمی دانم!

 

هذیان های هرشبم

داغ تر میشود

داغ تر میشوم

کنار این همه شب

این همه تنهایی

عصاره دردی

در دهان سکوت هایم

                         می ریزد.....

 

من تلخ مینوشم

هنوز نمیدانی ؟

هنوز آنقدر گریه نکرده ام

که چشمهایم از شراب قرمز باشد

 

چه ازدحام عجیبی

که تا کنون سه بار تکرار شده ام

من

من

من

من ار برم تورا  هیوا !

تو افتاده ای ؟

یا شکم هایی روی کمربند

که ار سوءتفاهمی آب میخورند

که ندیده ای ؟

 

من متعلقم به کسی

که از دستم داده

 

تو میگویی باخته ام ولی

هرچه حساب مبکنم

انگار برده ام

 

درست وقتی که اضطراب را

کفش های تنگ می پوشند......

..................

 

 

 

 

 

 

 

 

 


 
comment نظرات ()

 
 
نویسنده : هیوا - م - ساعت ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۳/٢۸
 



زلالی مهتاب را 

مسخره میدانم دیگر


تو بوی گند تابستان میدهی

روی تکرار  دایره های آب

وقتی تردید های من

سقوط کرده اند


ویار دریا دارم ...

 

 

 

 

 

 


 
comment نظرات ()