شکر تلخ...

 
نویسنده : هیوا - م - ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٩/٢٦
 

فاصله از نگاه تو پر میشود

پشت خنده هایت

خواب آذر با خود دارد

این خزان نفس گیر

تا موسم گناه

در شانه هایم بروید

پر میدهم

حسرت حضور تورا

در غیبت ناگهانی ات

تا کتف های سرخ و کبودم

در خاک خانه کند

در لحظه ای که تو

با باد می روی...

 آذر ۱۳۸۵


 
comment نظرات ()

 
جشن تولد
نویسنده : هیوا - م - ساعت ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٩/۱٠
 

بچه که بودم

حالا گریه میکنم

بزرگ که شوم

حالا گریه میکنم

با چشمانی که گریه ندارد

با دهانی که مال خودم نیست

من

کودکی ام را خیس کرده ام با گریه هایی که ندارم

گویی امروز

هزار سال تمام

از دیروزی که به دنیا آمدم گذشته است

و دنیا

علامت تعجبی است

که تنها

 یک نقطه

برای گریستن دارد


 
comment نظرات ()