شکر تلخ...

 
نویسنده : هیوا - م - ساعت ۱۱:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/۱۸
 

 

 

 

 

 

رفتار رابطه

معلق مانده

مثل فواره های آوار در هوا

میان هوای دلتنگ

پشت پرسه های هرروزم تا خانه

دیوانه ای تماشایم میکند

 

شاید

 

پس چرا ماه به من نمیرسد؟

نمی دانم!

 

هذیان های هرشبم

داغ تر میشود

داغ تر میشوم

کنار این همه شب

این همه تنهایی

عصاره دردی

در دهان سکوت هایم

                         می ریزد.....

 

من تلخ مینوشم

هنوز نمیدانی ؟

هنوز آنقدر گریه نکرده ام

که چشمهایم از شراب قرمز باشد

 

چه ازدحام عجیبی

که تا کنون سه بار تکرار شده ام

من

من

من

من ار برم تورا  هیوا !

تو افتاده ای ؟

یا شکم هایی روی کمربند

که ار سوءتفاهمی آب میخورند

که ندیده ای ؟

 

من متعلقم به کسی

که از دستم داده

 

تو میگویی باخته ام ولی

هرچه حساب مبکنم

انگار برده ام

 

درست وقتی که اضطراب را

کفش های تنگ می پوشند......

..................

 

 

 

 

 

 

 

 

 


 
comment نظرات ()