شکر تلخ...

 
نویسنده : هیوا - م - ساعت ۱۱:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٠/۱٢
 

چیزهایی هست که نگرانم می دارد هنوز:

اجاق سرد و میز مشوش انتظار

ظروف نشسته

رخت های زمستانی بر طناب ظریف آفتاب

کتاب های نخوانده

ناسروده ها در گوشه های مخفی ذهن

و...

و غفلت مردی که دوست دارمش

 

چه دور از دسترس است

ماه پشت پنجره امشب

که با ملافه سفید تختم حرف میزنم

 

نگاه کن

زنی که همبازی کودکی من است

آخرین رژ را به کلماتی می کشد

که بوی بوسه ی خاموش می دهد

 

برگشتم تا نگاه کنم

لیوان خالی دستش بود

و سوسوی فانوسی

ته چشمانش

مثل چراغ یخ زده ته خیابان دور بود

و کالسکه ای که مرا می برد

نمی رسید

 

آواز می خوانم

مردگان در رقصند...

 

 

 

 

 


 
comment نظرات ()