حکايت پنهان

امروز

تکلیف زنانه گیم  را با خودم روشن میکنم

ماجرای من و معشوق

فرقی نمی کند

بودنش کنار که باشد یا در میان چه

تو به قانون جاذبه اعتقاد نداری

یا به من

که با قطعیت

از قوانین زمین خط می خورم

من از برم

سپیدی بین خطوط قصه ای که خودش را

تسلیم غلط گیر و قیچی و غمباد میکند

همین که میگویی (( یکی بود یکی نبود ))

من از برم تورا

با قصه هایی که پایان احتمالی اش

گلوله باران شده از هرچه نقطه ی پایان است .

نمی دانم از کجای این قصه آمد

زنی که پشت لبخند جعلی اش هرشب

لبی گزیده پنهان است

چشمهایش اما

بوی فاجعه میدهد

کاش بدانی

چقدر مایلم احساس له شدنم را

بلند تر از احساس ابری گرفته بگویم

دیگر مطمئنم

که پشت هر واژه

سوتفاهمی جیغ می کشد

ببین

دستم را بریده ام

پیش از آنکه از تو چیزی بشنوم

در خون غرق می شوم

                                        نقطه ( تمام )

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

/ 18 نظر / 12 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سيامک

پشت هر واژه ای ...

آگر

کم آوردم .ولی...هنوز دنیا تو مشتمه بعد از پیکاسو/دیگر انگار هیچ کس نفس نمی کشد/<<داری شعار می دی!>>/دیگر کسی خواب جدیدی نمی بیند/ <<آره،دارم شعر می دم>>/ما مرده ایم و بلد نیستتیم حرف بزنیم.

میثم

با آن نقطه که مرا کشتی بانو ؛ گوش کن قبل از آنکه غرق در خون شوی؛ بخدا که واژه‌ها خالی از سوءتفاهمند وقتی دستها درهمند، فاجعه‌ای در راه نیست، گلوله باران نمی بارد، قانون جاذبه‌ی زمین باقطعیت زنانگی تو را به رخ می‌کشد و آسمان هم آبی است بدون لکه‌ای ابر. خواهش می‌کنم مواظب دستت باش وقتی می‌توانند اشاره به دعوتی کنند.

تکليفم با زنانگی ام روشن است آنقدر عاشقم که فرقی نمی کند بودنش کنار که باشد. بگذار جاذبه حقير جذبه اش را در سقوط من اثبات کند.

مريم صهبا

تا تو هنوز مانده از کنار غريبه گی ات که رد شدم زيبا بودی . از کنار آشنايی کمرنگ.

کاوه

«زنی که پشت لبخند جعلی اش هرشب لبی گزیده پنهان است چشمهایش اما بوی فاجعه میدهد» اين تکه را از همه بيش‌تر دوست دارم...

آقامهدی

ای بابا ! دوهفته است که هر روز داری ميگی امروز تکليف زنانگی ام را روشن ميکنم... پس چرا نميکنی ؟

دایره بزرگ

نه خطوط بی فاصله و نه قصه ای بی پايان....هيچکدوم بی خستگی٬‌ خوندنی نيستند. معنی داستان من و تو با سپيد بين نوشته ها و در جايی به نام صفحه آخر موندگار می شه....