فاصله از نگاه تو پر میشود

پشت خنده هایت

خواب آذر با خود دارد

این خزان نفس گیر

تا موسم گناه

در شانه هایم بروید

پر میدهم

حسرت حضور تورا

در غیبت ناگهانی ات

تا کتف های سرخ و کبودم

در خاک خانه کند

در لحظه ای که تو

با باد می روی...

 آذر ۱۳۸۵

/ 9 نظر / 15 بازدید
شملک

باد تو را خیال تو را همه را با خود خواهد برد

علی سعادت

همراه شعرت چيزی که نمی دانم همراه باد می رود

نيليا

با باد ميرود و خيال تو را به باد ميسپارد ...!

چای تلخ

....يادمان رفته بود روزی روزگاری دوستانی داشتيم که از جانم برايمان عزيز تر بودن

چای تلخ

روزگاران رفته را ميشمارم.... بی هيچ کس حتی شکر تلخی که نويسنده ی آن هيوا نامی بود. مستدام باشی

بيتا

و دلم ميخواهد كه مدام كش بيايم در ناب ترين لحظه هاي شاعرانه ي شاعرانه اي كه بوي ماه ميدهد ... چقدر قشنگ است ...

بهاره

خیلی قشنگ بود.ممنون