باور کن اين آخرين يا قدوس من است

دیدمت وقتی دلت

تپپیدن اوهام را

برای یادگار عشقی تجربه میکرد

چه تلخ گذشت بر من

چه تلخ میگذرد

وقتی تا ابد تو را غافلگیر لحظه ای ببینم

چه کنم

خاموش در زمانه ای آمده ام

که مهتاب از نشیب قاب فرو افتاده بود

راهم اگر به قلب تو میگذشت ...

این سرنوشت شومی است

که زندگی به حواس و عاطفه ام میبندد

و از صبح کودکی دور میمانم

و چیزی که از تو هم دورم میکند

سایه ی پرنده ای شاید

که بال گشوده از عکس های تو بیرون میرود

میبینم ترا

در هیاهوی گنگ از آینده

که ناشناس میگذری

آن روز

وقتی به خانه برمیگردم

پرنده ی خسته ات را بر بالینم مرده میبینم

همانطور که آدمی

تنها و بی خاطره بر باد مبرود.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

/ 6 نظر / 18 بازدید
...

ای گنج نوشدارو بر خستگان گذر کن مرهم بدست و ما را مجروح می گذاری عمری دگر بباید بعد از وفات ما را کین عمر طی نمودیم اندر امیدواری

...

بمب افکن !

علی مظهری

دوست خوبم هیچ وقت و هیچ کجا از یاد نخواهی رفت

ميثم

نشانه‌های تو باقيست...از يادم نمی‌روی...شايد همين جاودانگيست...بمان...درود و بدرود.

تداعی

باور...

تینا

عالی بود ..........عالی ویار دریا دارم...