تو و تو

 

باران که می بارد

تو را می آورد

و تو

در دوسوی من ادامه می یابی

درست وقتی سوزن شب

از تنهايی پوست من می گذرد

 

افسوس!

تو خفته ای

کنار نفسهايی که از من نيست ....

 

 

 

 چهارشنبه، 1 تير 1384، ساعت 0:20 

/ 25 نظر / 16 بازدید
نمایش نظرات قبلی
rezakarimian

من و تو يکی دهانيم که با همه آوازش به زيبا تر سرودی خواناست...( تو همين مايه ها..) سلام.

...

و افسوس ... تو خفته ای کنار نفسهايی که از من نيست . نيست .

رضا کریمیان

سلام ..راستش من تا الان فکر می کردم که شما آقای شکرتلخ هستين ولی الان فهميدم که اين طور نيست به هر حال تبريک ميگم که توانستی اين همه پر رمز وراز باشی که حتی از لابلای ظرافت شعر ها و داستانک هايت نتوان به جنسيتت پی برد پايدار باشی

امید

سلام. حضور تنهايی يک دنيا شلوغی است آن را درياب.

((خاكسترينه))

خواجه شیراز : « اگر برجای من غيری گزيند دوست حاکم اوست / حرامم باد اگر من جان به جای دوست بگزينم » اما من ؟ نیستم ؛ مطمئن نیستم که اگه اینجور باشه بشه اين باغير بودن « او » رو تحمل کرد ؛ در یک اتوپیای خیالی شاید شد ...

میثم سامانپور

من خیلی اهل شعر نیستم . بیشتر داستان می خوانم / از واژه های این شعر خیلی خوشم آمد مخصوصا آنجا که می گویی : تو خفته ای در کنار نفسهایی که از من نیست // ادامه بده موفق باشی .

سمانه

و شاید که نفسهای من خيلی از من دور باشه...

siamak

خوشحالم که پيدات کردم