ديشب تا صبح

شانه های خيس دريا

بر چشمانم سنگينی ميکرد ...

 

تو بی صدا در گوشم آواز ميخوانی

دريا بغض ميکند

آسمان می ترکد  

غيبت تو ناگاه

خوابم را درهم می ريزد

 

 

جمعه،۱۱شهريور ۱۳۸۴، ساعت ۲۰:۲۰

/ 28 نظر / 16 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سيما

بغض موج دريا می شکند و من .......

پسرک

خيمه زدم...باز در هوايي آشنا...جايی که حس تنهايی عزيز٬ خسته کننده تر از هميشه است اما تنها علاج....

zendo0o0o0o0o0ni

سلااااام ....تازه فهميدم که نوشته های تو رو هم خيلی دوس دارم فقط شايد يکمی کمتر از فرهنگ .... ياد پستای قديمت افتادم ..کارت درسته تا بعد

ملکه سبا

من دی شب خواب دیدم .. خواب همون چهار دیواری سگی ! دی شب .. هفده سال شد که خواب اون جا رو می دیدم ..

ماندگار

اين پسرک يواش يواش داره ميره رو اعصابم

ودای گمشده

در غيبت تو تکه های من پشت چراغ قرمز پنج تا پنج تا با فاصله ميرقصند. لابد چيزی در تصرف توست که هوای متعفن تيرماه را بی رحمانه پس ميزند و آنچه پدیدار شود احتمالن زيباست

bacchus

من...تو را باز کجا خواهم يافت.....جز در انديشه ی خويش.....

ناما جعفري

سلام مهربانانه به شکر عزيز.....ماهم به دنيا آمديم... 1مهرروزتولدم بود/که کم کم داردتمام می شود دراين قبيله ی سرگردان...مادر/پدرتراز/همی مادرپدرها ...!!!