فصلی دیگر است

 

چشمهایم را بر صورتی میبینم

 

که سهم لحظه هایم از رویایی بی نام است.

 

از تو خاموش تر خواهم شد

 

وقتی در نگاهی عاشق ترا یافتم

 

پر از واهمه ای پنهان بودم

 

پاییزی که از کنارم گذشت ...

 

 

 

 

 

 

 

تیر86

 

 

/ 12 نظر / 19 بازدید
نمایش نظرات قبلی
فولرن

زمستان مي رسد و من چشمهای رویای خاموشم را پشت صورتکی برفی پنهان می کنم اين قطره ها چيست بر روی گونه ام؟!... باز هم شعله ی نگاه عاشقم مرا رسوا کرد!

سعید

چقدر شبیه اشعار پل الوار بود این !

پسرک

ظاهرا ما تمام بهارمون رو با دغدغه حقیقت پاييز سر می کنيم و تابستونمون رو به استقبالش سپری می کنيم...فصلهای غریب منتظر استقبال ما نيستن اما انتظار ما برای رسيدنشون آروممون نمی ذاره...ما به پيشوازشون می ريم.

آقا مهدی

بهار هم گذشت . خاموش تر از همیشه در حسرت نگاهت وا ماندم . سهم من از مهتاب کو؟

مرجان

سلام پسر .. نه تو منو نميشناســـــي !! البته منم زياد نيس که می شناسمت .. چن سالي ميشه که بلاگتو ديدم ! قشنگ مينويسی .. من يه يه سالی حدودا از صحنه دور بودم .. چون کنکوری بودم ! خيلی از دوسامو ديگه نديدم .. اما باز خوبه تو هسی

اقاقيا

من نيز بنشسته ام بر سر پيچ جاده ای که هيچ گاه نتوانستم آخرش را دريابم که آيا آن همان هست پايان خوش زندگی ام بعد از عبور تلخ ثانيه ها که دوری تو را هنوز برايم همچون عادت نکرده است . تو کيستی ؟ نمی دانم. امامن از خواست توام ! به دستور تو ! اما هيچ گاه به ياد ندارم که مجری دست نوشته های حقيقی تو باشم همان حقيقتی که اگر می انجاميدمش اينچنين از من درو نمی گشتی و یا اینکه بهتر است بگوییم من از تو دور نمی گشتم . مهربانم با تمام زشتی هايم به اميد ارمغان زيبای تو نشسته ام و همچنان نگاهم به پيچ جاده است .ای کاش تا ارمغانت نيايد جاده به آخر نرسد .آمين!

مريم صهبا

چيزی جز اين نميگم زيبا بود و متاثرم کرد .زيبا ترين ها هميشه مال توست ميان هيايوی هزار هزار.باور کن .

سهم لحظه های من رويای بی نامی که شبيه واقعيت هيچ کس نيست

.

...