چيزی در خاک

 

امشب

آنقدر تو نيستی

که به ديوار رو به رو ميگويم: تو!!!

ديشب را يادم هست

از اين پنجره ديوانه

ماه را می شمردم:

يک يک يک ...

که ناگهان ديدم

ساعت چيزی به وقت جنون نمانده

 

لابد چيزی در خاک است

که من اينطور

برای روييدن تلاش ميکنم...

 

 

 

 جمعه، 27 خرداد 1384، ساعت 0:41 

/ 17 نظر / 14 بازدید
نمایش نظرات قبلی
حاج اقا چغندر

نخيرم ... شکر تلخ از شاهکارهای جاودانه عزيز خودمونه ... مگه نه ؟

محمد

خوب ميتونسيت صدام کنی تا بيام مثل حالا دو دو دو دو دو

mphammad

hanooz ham zeba minavisi..........

mohammad

هنوز هم زيبا مينويسی........

دایره بزرگ

برگها رو که کنار بزنی به فصل من می رسی...اونجا واژه ها تکراريند اما نخوونده! کلمه ای هست به نام اشتباه که تکرارش دیگه اشتباه نيست...زير جمله ها خط نکشيدی و منو از بر نکردی پس فراموش می کنی اما فکر می کنی٬ پس هستم! اگه برای روییدن عجله کنی ریشه های سست خام می پوسند...رفتن٬ بردن و باختن٬ سوختن و ساختن آسون نيست.

haana

آن قدر به يادت بودم زمانی آن قدر به جای خالی تو نگريستم که نام زيبای جاودانت بز نيمکت احساسم حک شد ..............

((خاكسترينه))

به‌گاه رستنت قطره‌های باران را که بر پهنای قلب جستجوگرت می‌بارند به نگاهی ایمن‌جو مهمان کن ؛ لطافت نيز گاه حجم مخربی دارد ......

...

شايد يکی از بهترينهايی که خوانده ام ... و ماه را ميشمردم ... يک ٬ يک ٬ يک ٬....

elahe

از خودم می پرسم شاید فقط نقطه آغاز جنون بود برايم آنچه عشق صدايش می کنند .. اين ديوانگی هم ولی با این پریشانبافی هایش بد نيست! شکر! ...