نه

ديگر نمی شناسمش

خدای بزرگ را می گويم

او هم شايد...

 

خرده خرده جمع ات کردم

لای سوره مريم گذاشتم

و برای هميشه بستم.

 

 

 دوشنبه، 11 اردىبهشت 1385، ساعت 0:33

/ 18 نظر / 10 بازدید
نمایش نظرات قبلی
عسل

گل من!دستت را به خدا بده و با آن دنيا را ببين! اونو بفهم که با تو به صحبت نشسته تو لبخند يه کودک. با چشمايی معصوم تو را به تماشا نشسته و با دستهای گرمش تو را نوازش ميکند و گاهی می بوستت. وقتی دلتنگی تو نغمه پرنده ها برايت آواز می خواند. برای شاديت دست هايش را لا به لای شاخه درختها برايت تکان می دهدو لای گندمزارها می رقصه........ آره! و اونی که چشم داشته باشه میبینه. آن که گوش داشته باشه می شنود. و آن که قلب داشته باشه احساس می کند که خدا آنجا نیست!.... همین جاست!! بعدآ نیست..... همین حالاست!!!!!!!!!

ودود

گويا خواب است که اين چنين رقاصگان شرک روی پای ابليس می لولند ....گويا

محمد عرب زاده

ودود نازنين! خواب نيست و اين رقاصه‌گان شرک؟! ردای ايمانشان ققنوس وار از تن آتش جوجه می دهد. شعر تيغ تيز جراحی باورهايمان است.

ليترامود

به همانی که نمیشناسیش و نمیشناسدت که برای هميشه < برای همیشه ...

فرزانه

چرا لای سوره مريم که تنها نرين سوره به نام زن هست

ابی

او هم شايد بی وفايی پيشه اش شده؟!!!!!

آسمان

جمع اش می کنی می بندی اش هيچ نمی گويد! مگر می شود آخر؟ اين همه سکوت؟ شايد تمام راه ها را بسته اند!...يا چه می دانم ... بسته است تا صدايی نمی شنويم بايد بر روی مدار دست های خودمان استوار شويم بگذاريم همان بالا بنشيند و نظاره کند شايد قصدی دارد شايد روزی ديگر ... که دير نيست ... که دور نيست ...

۰۰

دزدی کار بدی نه؟ مخصوصا دزدی ادبی .نه؟