يوسفی که لب نزدم

 

 

من

همان گرگم

که از طعم يوسف

تنها تهمتی نصيبم شد

و تو

مثل حبه انگوری

شراب ميشوی در رگهايم

تا زوزه های بد مستی ام

خواب مردانگی فرعون را بپراند !

 

انکار ميکنم جسم زنانه ام را

فرقی نمی کند

فقط صف مردانه چرک تر و رکيک تر ميشود ...

 

 

 

 

  سه شنبه، 5 اردىبهشت 1385، ساعت 12:52 

/ 21 نظر / 16 بازدید
نمایش نظرات قبلی
AYDIN cute-nice boy!

salam, eyval. weblogetun bahale! be manam ye sary bezanin

Hosein

پس کی اين صف زنانه مردانه تمام می‌شود؟

کتایون

امروز اينجا وقتی تمام شعر های اين صفحه را می خواندم با خودم گفتم چه خوب چه خوب چه خوب که يک مدت نيامده ام و اين همه حرف قشنگ را يک جا ميخوانم... عالی تر از هميشه بودند. بعضی ها مثل آن سيب که در هوا چرخ می خورد و آن شعر که دکمه ها را باز ميکرد و جشن تولد ماه و آن شيشه ی رنگی ساکت و قلب تخته سياه...عالی اند همه. هزار هزار هزار...

عرفان(سرطان)

وقتی نقاب محور يکرنگ بودن است .معيار مهر ورزيمان سنگ بودمان سنگ بودن است ديگر چه جای دلخوشيو عشق بازی است اصلا کدام احمق از اين عشق راضی است.....حق با تو بود از غم غربت شکستم بگذار که صادقانه بگويم که خسته ام..بيزارم از تمام رفيقان نارفيق اينها چقدر فاصله دارن تا رفيق....تا اين برادران ريا کار زنده ان يعقوب درد ميکشد و کور می شود يوسف هميشه وصله ی نا جور ميشود اينجا نقاب شير به کفتار ميزنن

پروین

سلام نمی دونم اين پرشين بلاگ چش شده تازگی..!!!!!!!!!!! من بار دومی هست که اينجا ميام ..قبلا براتون نوشته بودم که لينکتون کردم ولی نمی دونم چرا حالا نيست!!!!!!!! در هر صورت دوباره می گم با اجازتون!

افشين

ای پرتوِ آشنای خانگیِ خانه ای که دیگر نیست تا در بدرِ ما راهی نمانده فرصتِ صدا که رفت فرصتِ نگاه را . . .