چیزهایی هست که نگرانم می دارد هنوز:

اجاق سرد و میز مشوش انتظار

ظروف نشسته

رخت های زمستانی بر طناب ظریف آفتاب

کتاب های نخوانده

ناسروده ها در گوشه های مخفی ذهن

و...

و غفلت مردی که دوست دارمش

 

چه دور از دسترس است

ماه پشت پنجره امشب

که با ملافه سفید تختم حرف میزنم

 

نگاه کن

زنی که همبازی کودکی من است

آخرین رژ را به کلماتی می کشد

که بوی بوسه ی خاموش می دهد

 

برگشتم تا نگاه کنم

لیوان خالی دستش بود

و سوسوی فانوسی

ته چشمانش

مثل چراغ یخ زده ته خیابان دور بود

و کالسکه ای که مرا می برد

نمی رسید

 

آواز می خوانم

مردگان در رقصند...

 

 

 

 

 

/ 13 نظر / 12 بازدید
نمایش نظرات قبلی
بيتا

و کتاب های ناخوانده و اجاق سرد و ظرف های نشسته و ماه که هميشه پشت پنجره ميماندو کالسکه ای که کودکی تو را به هیچ کجا نمیرساند ...

اگر استخوان داشتم از سوز آوازت می سوخت ديگر با اين ترانه نخواهم رقصيد آوازی ديگر سر بده

ساناز

اگر استخوان داشتم از سوز آوازت می سوخت ديگر با اين ترانه نخواهم رقصيد آوازی ديگر سر بده

پسرک

سفید سفید سفید...تخت و سقف و زمین. بی دیوار...بی حصار....بالاتر از آب تلخ در یا ها نرسیده به گردی دایره ای ناقص....پشت کوه واژه های گنگ نگفته. طلوع کن....طلوع کن...ماه گاه به رفتن از بی راهه ها فکر می کند هنوز...خواب بودم وقتی دلکی در دور دست شاعرانه می دوخت...

بيتا

تو هميشه خوبی ... ممنونم عزيز دلم :)

علی سعادت

چيزی نيست اما ايستاده ام بر درگاه با چمدان و بارانی ام چشم انتظار مرگ نگرانم نمی کند ديگر هيچ

.

اسم وبلاگتو بذار سکوت و فراموشی در جزيره آلزايمر... قرصاتم به موقع بخور

ساز بارون

جاودانگی مرده ها تا زمانی ست که طاوانش با حافظه پرداخت می شود

مرجان

کليک روی ضربدر قرمز کار آسونی نبود.