شايد

  

شايد بروم زير پوست ماه

و بگويم خدا تمام شب را

تزريق کند به رفتارم

شايد ستاره ها را

آبستن کودکانی

تا با کودکان سياره ام بازی کنند

شايد کنار حوصله ی يک شايد ديگر

                                              بنشينم

و عاشقانه هايم را

سياه کنم به پای مردی

که تعريف چشمانش

                              تصميم ماه بود

شايد به بيابان بروم

با مرگ خود خانه ای بسازم

و قرن ها در را به روی کسی

                                     باز نکنم

 

 

هر چند کنار اين همه خدا

که شايد بزرگ است

مرگ من پنجره ای ندارد

 

 

 

 پنجشنبه، ۱۷ شهريور ۱۳۸۴، ساعت ۰۰:۱۰

/ 32 نظر / 11 بازدید
نمایش نظرات قبلی
((خاكسترينه))

تو و دوستی خدا را چو از اين کوير وحشت به سلامتی گذشتی به شکوفه‌ها به باران برسان سلام ما را ...

رویا

بيشتر از اين نميشد امروز ديوانه شوم از شعری که شعرشما...

majhul

دلم را به تو هديه می کنم چون می دانم تو بلدی چگونه با او مدارا کنی نمی توانم بگويم که من نتوانستم .

majhul

شايد باور نکنی ............................

هانا

کسی خواهان ديدن من نيست که در انتظار نگاهی دوباره سر کوی نگاه ها نشسته ام!!!!! منتظرم پست جديد تو ببينم مهربون

zendo0o0o0o0o0ni

سلاااااام ...آپ کن

کتایون آموزگار

چه بر سر برگ می آيد اگر که عاشق درختش باشد؟ چاره ای جز افتادن و کنده شدن دارد؟

محمد

ديگه زياد به پنجره ها اهميت نميدم اين جوری راحت ترم

mn21

مرگ را به حتم پنجره ايست ..