دیشب  که شانه هایم درد میکرد

تو آمدی روی شانه ی دردم نشستی

و هی

یک آواز تلخ را

تکرار کردی

 

در مهلکه ی شبها

که تمام سال را از باران خبری نبود

من پشت این پنجره های بزرگ

خیال می کردم

جهان رد انگشت اشاره  ام است روی شیشه بخار گرفته

 

باران می بارد

می بارد

می بارد

و من تنها این را میدانم

که هیچ سالی به اندازه امشب

گریه نکرده بودم

 

اتاقم تا صبح درد داشت

سرم را روی شانه ات که نیست گذاشتم

صدایم ته چاه می ریخت

دوهراز پروانه سوخته روی موهایم نشسته است

 

چه برفی دردهای دماوند را پوشانده

شاید فردا

سیب را خوردم و از دریا رفتم ...

 

 

دی 85

 

 

/ 7 نظر / 14 بازدید
بيتا

جهان ر انگشت اشاره ام است روی شيشيه بخار گرفته ... چه دردری دارد اين شعر ... چه دردی دارد اين شعر ... با انهمه پروانه سوخته روی موهات و تکرار یک آواز تلخ در مهلکه تمام سالهای بی خبری از باران ... گريه نکن بانو ...گریه کنی <گریه میکنم بانو دست خودم هم نیست ... یک جور ناخود آگاه ...

تداعی

قوربونت

maria

ziba, ast, bashad ke hamishe ,bashi

عسل

میشناسم درد گريه کردن بر شانه ای را که نيست درد اتاق را نيز... تکرار آوازی تلخ يا تکرار تلخ يک آواز فرقی هم نمی کند فقط درد را از شانه ها به تمام یاخته ها و گريه را به کابوسهای شبانه تعميم می دهد... می دانم

دایره بزرگ

جای انگشتای خورشيد رو شونه ی کوهه....می خواد شونه هاش رو بتکونه....صبح شده انگار...

کاوه

خيلي از اين شعر خوشم آمد، با اجازه (شايد هم بي اجازه) ذخيره‌اش کردم!