همیشه حالم به هم میخورد از چرخ و فلک

بگو نگه دارند این چرخ فلک را

بگو فرشته ای بیاید

فروبرد انگشت اشاره ای ته حلقم

که فتنه ی همه این عناصر چهارگانه بخوابد

 

نه والس ناگزیر من

به دور ماه

نه رقص عریانی تن

به سمت تو

...

انگار سرنوشت جهان

دویدن است و نرسیدن

این آواره گی را دوست دارم به دور خود

 

این کوه چه میکند اینجا

روی سینه ام ؟

 

 

 

 

/ 8 نظر / 14 بازدید
کاوه

... انگار سرنوشت جهان دويدن است و نرسيدن ... معرکه است!

پسرک

همين وحشت از تو مردن عزيزه....

میثم

کاش تغييری در تلخی فلسفه‌ی زیبا و گزنده‌ی زنانه‌ات بود. این یأس چه می‌کند اینجا روی سینه‌ات؟

صحراي رز

کوه فرشته ای است که خواستی اما انگشت ندارد پس با تو آواره می ماند ... شایان صحرای رز

آقا مهدی

قشنگ بود.