نهانی ها

 

 

طغيان دردهايم

استخوان می ترکاند

 

سودای ترس را

بی اعتنا

ترسيم ميکنم

 

سرعت می گيرد نفس هايم

پر می شود شانه ها

از سریز نفس های من

نفس های تو

 

ماه پنهان

در پيشانی تو می رويد

 

ترس

کبود و کبودتر می شود

وقتی تمامم را به بيراهه زدم

بی تو !

 

 

دوشنبه، 18 اردىبهشت 1385، ساعت 0:12 

/ 8 نظر / 16 بازدید
پردیس

وقتی تمامم را به بيراهه زدم... بی تو... استخوان که ترکاندم... اميد داشتم که از گرمای سرانگشتانت جوانه برويد بر قاچ های واماندهء اين زخم... گفتم اشک می ريزم... آنقدر که سيلاب نگاهت را بازگرداندم... گفتم بغض می کنم... آنقدر که راه گلويت را ببندم... گفتم می شوم آيينه ات... آنقدر که بی من خودت را نبينی... گفتم... گفتم... گفتم... امشب اما می دانم که بیهوده است... تمامیت بغض هایم... اشک هایم... سکوت هایم... فریاد هایم... بیهوده است... و من بیراهه آمده بودم از روز نخست که چشم بستم به اعتماد چشمانت بر هر چه راه و بیراه...

چله نشین

ترس کبود و کبودتر می شود وقتی تمامم را به بيراهه زدم بی نظير است.

من

طاهر

پر می‌شود سينه‌ها از شعرهای تو ...

آسمان

مشتاق مشايعت خويش ام در بيراه ها و می دانم هيچ کس پشت سر مسافر بيراهه آب نخواهد ريخت .... شکر تلخ .! چه برسد به بی تو رفتن. . من اين رنگ نوشته هايتان را خيلی دوست دارم! آسمانی باشيد