شهر چه کوچک است

زمانی دیگر

جایی دیگر

وقتی بی رحمانه تمام ساعت صبح تصرف میشود

وقتی که آسمان در حاشیه ی ماه است

و عشق

در معابر شهر تبخیر میشود

 

من سری بریده بر پای قدیس ام  زیر ساعت صبح

 

می خواهم دوستت بدارم

روی خطوط ظریف ارتباط کنارت مینشینم

حلقه های دقیقه در کف دستانت

کوچک

و کوچک تر می شود

 

ضیافت خوبی بود

خواهش میکنم تقویم را برگردان

من آنجا نشسته ام

در صحنه

 روی صندلی لهستانی پدربزرگ

 

شتاب کن هیوا

موهای بلند رغیب

در آتش شمع میسوزد....

 

 

دی 85

/ 10 نظر / 14 بازدید
دريا

من اول سلام دوست عزيز وبلاگ قشنگی داری و شعراتم عاليه تو هم بيا و ببين

امپورتا

اينحا بی نظيره... آدم دوست داره تو این تاریکی غرق شه... فقط و فقط اين نوشته ها باشن و اين موسيقی...

آيلين

خيلی زيبا بود...خيلی...کاش می تونستم مثل شما بنويسم...شعرهای زيبا بدجوری منو تسخير می کنن...موفق باشی

mari

poste ghashangi bood biya pisham lahzehat khaketary

دایره بزرگ

قدم می زنم....پشت سرم شاعرانه هاييست که قلب گناهکار شهر نمی فهمه...در انتها صخره سنگی من به سمت تاريکی مبهم....پشت به شهر....

سان شاين

خطوط ظريف ارتباط ... ترکيب زيبايی بود.

عسل

این استعاره ها منو دیوونه می کنه.این گوشه دنیا که مال توست اما؛ یکی از بهترین دنج های منه.